خرید بک لینک
سلام آقا! جوراب مردونه دارید؟

بله خانم کوچولو! یه جفت میخوای؟

نه! یه دونه برای پای راست

برچسب: نویسنده: کامیار رضاپور تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 12:09

عباس بچه ها

به دست هایش که رسید مداد رنگی را محکم تر فشار داد و گفت: «دیگه هیشکی ِ هیشکی نمی تونه دستاتو بِبُره...»

نوشته مریم کمالی نژاد

برچسب: نویسنده: کامیار رضاپور تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 12:09

بابا

جانم؟

شغل شما چیه؟

تقدیم به کوچه های باران

برچسب: نویسنده: کامیار رضاپور تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 12:09

فرمانده مرا صدا زد و گفت میخواهم مأموریتی را به تو محول کنم! تعجب کردم؛ من؟ نحیف ترین و ضعیف ترین سرباز لشکر؟ آخر چه کاری از من برمی آمد؟ فرمانده ادامه داد: من تو را به عنوان محافظ پیامبرم برگزیده ام. میخواهم به آنها ثابت کنم که از تو هم ضعیف ترند! و اینگونه بود که رفتم و با تارهای نازکم، پیامبر خدا را در آن غار، از شر دشمنانش محافظت کردم.

برچسب: نویسنده: کامیار رضاپور تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 12:09

دوید توی حمام و زار زار گریه. مثل همه دفعه های قبل. مثل دفعه هایی که حالش بهتر می شد و می دید آنچه نباید می کرده کرده و آنچه نباید میشده شده. مثل همه دفعه هایی که حالش بهتر می شد و می دید صورت زنش خراش برداشته. می دید چند تار موی زنش لای انگشتان اوست. دوید توی حمام و زار زار گریه...

برچسب: نویسنده: کامیار رضاپور تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 12:09

آن قدر گرم نوشتن روی دیوار بود که متوجه ورود سرباز به کوچه نشد. صدای پوتین های او را وقتی شنید که دیگر فرصتی برای فرار نبود. نگاهی به سرباز مسلح و جیپی که با چراغ خاموش سرکوچه ایستاده بود انداخت. سرباز، قوطی اسپری را از دست جوانک شعارنویس گرفت و در میان تعجب او، جمله روی دیوار را کامل کرد! ... نزدیک جیپ که رسیدند، استوار از سرباز پرسید: حیدری! شعارها را خوب پاک کردی؟ سرباز جواب داد: بله قربان! استوار از جیپ پیاده شد و داخل کوچه رفت...

برچسب: نویسنده: کامیار رضاپور تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 12:09

مدرسه را در فاصله ای طولانی از روستا ساخته بودند. او صبح ها زودتر از همه راه می افتاد تا اولین نفری باشد که به مدرسه می رسد و کسی او را نبیند. به مدرسه که می رسید، کفشهایش را می پوشید.

برچسب: نویسنده: کامیار رضاپور تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 12:09

آلبرت با خوشحالی گفت: آقا بچه م خوب شد! حضرت فاطمه که گفته بودی برایشان نذر کنم، نذرم را قبول کردند و بچهام را شفا دادند! گفتم: خب الحمدلله! حالا چه نذری کرده بودی؟ گفت: نذر کرده بودم حرمشان را فرش کنم!

(اين داستان واقعي است)

برچسب: نویسنده: کامیار رضاپور تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 12:09

به نام خدا. سلام. حدود 78 داستانك از ميان داستانكهاي موجود در وبلاگ، در كتابي تحت عنوان «برگرديم» توسط انتشارات قو و با قيمت 5000 تومان به چاپ رسيده است.دوستاني كه مايل به دريافت كتاب هستند مبلغ 10000 تومان به كارت بانك تجارت اينجانب به شماره 5859831026749050 واريز كنند و سپس نشاني خود را به شماره تلفن اينجانب (09127521003) پيامك كنند تا كتاب را برايشان ارسال كنم. همچنين جهت تهيه كتاب ميتوانيد به سايتهاي فروش كتاب از جمله سايتهاي زير مراجعه كنيد:www.jeihoon.nethttp://iranbuybook.com

برچسب: نویسنده: کامیار رضاپور تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 12:09

خانم كتابدار كه با پاسخ مثبت پيرمرد براي عضويت در كتابخانه مواجه شد، با خوشحالي يك برگ فرم عضويت و يك خودكار جلوي پيرمرد گذاشت و گفت: بفرماييد! پيرمرد گفت: ببخشيد من سواد ندارم! كتابدار با تعجب پرسيد: پس چطور ميخواستيد كتاب داستان امانت بگيريد؟! پيرمرد جواب داد: هر شب به نوهام پول ميدهم و او هم در عوض، يك ساعت برايم كتاب ميخواند

برچسب: نویسنده: کامیار رضاپور تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 12:09

صفحه بندی