بله خانم کوچولو! یه جفت میخوای؟
نه! یه دونه برای پای راست
برچسب:
نویسنده: کامیار رضاپور
به دست هایش که رسید مداد رنگی را محکم تر فشار داد و گفت: «دیگه هیشکی ِ هیشکی نمی تونه دستاتو بِبُره...»
نوشته مریم کمالی نژاد
برچسب:
نویسنده: کامیار رضاپور
جانم؟
شغل شما چیه؟
تقدیم به کوچه های باران
برچسب:
نویسنده: کامیار رضاپور
فرمانده مرا صدا زد و گفت میخواهم مأموریتی را به تو محول کنم! تعجب کردم؛ من؟ نحیف ترین و ضعیف ترین سرباز لشکر؟ آخر چه کاری از من برمی آمد؟ فرمانده ادامه داد: من تو را به عنوان محافظ پیامبرم برگزیده ام. میخواهم به آنها ثابت کنم که از تو هم ضعیف ترند! و اینگونه بود که رفتم و با تارهای نازکم، پیامبر خدا را در آن غار، از شر دشمنانش محافظت کردم.
برچسب:
نویسنده: کامیار رضاپور
دوید توی حمام و زار زار گریه. مثل همه دفعه های قبل. مثل دفعه هایی که حالش بهتر می شد و می دید آنچه نباید می کرده کرده و آنچه نباید میشده شده. مثل همه دفعه هایی که حالش بهتر می شد و می دید صورت زنش خراش برداشته. می دید چند تار موی زنش لای انگشتان اوست. دوید توی حمام و زار زار گریه...
برچسب:
نویسنده: کامیار رضاپور
آن قدر گرم نوشتن روی دیوار بود که متوجه ورود سرباز به کوچه نشد. صدای پوتین های او را وقتی شنید که دیگر فرصتی برای فرار نبود. نگاهی به سرباز مسلح و جیپی که با چراغ خاموش سرکوچه ایستاده بود انداخت. سرباز، قوطی اسپری را از دست جوانک شعارنویس گرفت و در میان تعجب او، جمله روی دیوار را کامل کرد! ... نزدیک جیپ که رسیدند، استوار از سرباز پرسید: حیدری! شعارها را خوب پاک کردی؟ سرباز جواب داد: بله قربان! استوار از جیپ پیاده شد و داخل کوچه رفت...
برچسب:
نویسنده: کامیار رضاپور
مدرسه را در فاصله ای طولانی از روستا ساخته بودند. او صبح ها زودتر از همه راه می افتاد تا اولین نفری باشد که به مدرسه می رسد و کسی او را نبیند. به مدرسه که می رسید، کفشهایش را می پوشید.
برچسب:
نویسنده: کامیار رضاپور
(اين داستان واقعي است)
برچسب:
نویسنده: کامیار رضاپور
برچسب:
نویسنده: کامیار رضاپور
خانم كتابدار كه با پاسخ مثبت پيرمرد براي عضويت در كتابخانه مواجه شد، با خوشحالي يك برگ فرم عضويت و يك خودكار جلوي پيرمرد گذاشت و گفت: بفرماييد! پيرمرد گفت: ببخشيد من سواد ندارم! كتابدار با تعجب پرسيد: پس چطور ميخواستيد كتاب داستان امانت بگيريد؟! پيرمرد جواب داد: هر شب به نوهام پول ميدهم و او هم در عوض، يك ساعت برايم كتاب ميخواند
برچسب:
نویسنده: کامیار رضاپور